تبليغاتX
ساده دل

 

«عاشقی جرم قشنگی ست»

اي نگاهت نخي از مخمل و از ابريشم

چند وقت است که هر شب به تو مي انديشم

به تو آري ، به تو يعني به همان منظر دور 

به همان سبز صميمي ، به همبن باغ بلور 

به همان سايه ، همان وهم ، همان تصويري 

که سراغش ز غزلهاي خودم مي گيري 

به همان زل زدن از فاصله دور به هم 

يعني آن شيوه فهماندن منظور به هم 

به تبسم ، به تکلم ، به دلارايي تو 

به خموشي ، به تماشا ، به شکيبايي تو 

به نفس هاي تو در سايه سنگين سکوت 

به سخنهاي تو با لهجه شيرين سکوت 

شبحی چند شب است آفت جانم شده است 

اول اسم کسی ورد زبانم شده است 

در من انگار کسی در پی انکار من است 

یک نفر مثل خودم ، عاشق دیدار من است 

یک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگی اش 

می شود یک شبه پی برد به دلدادگی اش
 

آه ای خواب گران سنگ سبکبار شده 

بر سر روح من افتاده و آوار شده 

در من انگار کسی در پی انکار من است 

یک نفر مثل خودم ، تشنه دیدار من است

یک نفر سبز ، چنان سبز که از سرسبزیش 

می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش 

رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است 

اول اسم کسی ورد زبانم شده است 

آی بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست 

راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟ 

اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست 

پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکیست؟ 

حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش 

عاشقی جرم قشنگی ست به انکار مکوش 

آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود 

آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود 

اینک از پشت دل آینه پیدا شده است 

و تماشاگه این خیل تماشا شده است 

آن الفبای دبستانی دلخواه تویی 

عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی 

مجتبی


 

 
[ بیست و نهم تیر 1390 ] [ 4:10 ] [ مجتبی ] [ ]
خبر جانسوز ناصر حجازی دروازه بان اسبق تیم ملی و استقلال بر ما پرسپولیسیها نیز گران آمد وفقدان ایشان ضایعه بزرگی برای جامعه ورزش کشور خواهد بود.

بدینوسیله ضمنت عرض تسلیت به جامعه ورزش کشور‌‌،از در گاه خدواند سبحان برای آن مرحوم مغفرت الهی و برای خانواده محترم شان صبرو شکیبایی مسئلت می نماییم.

<<روحش شاد و یادش گرامی باد>>

 

جمعی از پرسپولیسیها

بازگشت همه به سوی خداست

نبودنش را باور نداریم،ناصر حجازی اسطوره ای بود  که دوست داشتنش قرمز و آبی نمی شناخت و به همین خاطر امروز اشک هایمان را درکنار هم، بدرقه آخرین سفرش می کنیم.

<<یادش همیشه جاوید>>

نویسنده وبلاگ

 

[ سوم خرداد 1390 ] [ 20:23 ] [ مجتبی ] [ ]

 تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.com

خدايا !

خدا میخوام باهات حرف بزنم

دلم را همچون ني لبكي چوبين بر لب هاي خود بگذار .

 زيبا ترين نغمه هايت را در فضاي زندگي مردمان مترنم كن !

چنان بنواز دلم را كه هر جا نفرتي هست عشق باشم من !!

 هر جا زخمي هست مرهم باشم من !

هر جا ترديدي هست ايمان باشم من !

هر جا نا اميدي هست اميد باشم من ! هر جا تاريكي هست روشنايي باشم من !

هر جا غمي هست شاد ماني باشم من !

خدايا !

توانم ده تا دوست بدارم بي چشمداشت

وبفهمم ديگران را حتي اگر نفهمند مرا !

خدا يا !

همه جاي زمين تو را دوست دارم

 اما نمي توانم پنهان كنم كشورم را كمي بيشتر از جاهاي ديگر دوست دارم .

 پس به خاك كشورم سرسبزي و خرمي ببخش !!

هوايش را پاك كن .

آب هايش را زلال !  

 دل و زبان مردم كشورم را تطهير كن !

دختران و پسران كشورم را پاك و زيبا كن !

 باشد كه در سيماي آن ها

روشني عشق تو بدرخشد !

آمين !

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.com

 

[ دهم اسفند 1389 ] [ 18:18 ] [ مجتبی ] [ ]

 

کلینیک خدا

به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم، فهمیدم که بیمارم ............ ...

خدا فشار خونم را گرفت، معلوم شد که لطافتم پایین آمده.

زمانی که دمای بدنم را سنجید، دماسنج 40 درجه اضطراب نشان داد.

آزمایش ضربان قلب نشان داد که به چندین گذرگاه عشق نیاز دارم، تنهایی سرخرگهایم را مسدود

کرده بود و آنها دیگر نمی توانستند به قلب خالی ام خون برسانند.

 

به ارتوپد رفتم چون دیگر نمی توانستم با دوستانم باشم و آنها را در آغوش بگیرم.

بر اثر حسادت زمین خورده بودم و چندین شکستگی پیدا کرده بودم

فهمیدم که مشکل نزدیک بینی هم دارم، چون نمی توانستم دیدم را از اشتباهات اطرافیانم فراتر ببرم.

زمانی که از مشکل شنوایی ام شکایت کردم معلوم شد که مدتی است که صدای خدا را آنگاه که در طول روز با من سخن می گوید نمی شنوم

خدای مهربانم برای همه این مشکلات به من مشاوره رایگان داد. به شکرانه اش تصمیم گرفتم از این پس تنها از داروهایی که در کلمات راستینش برایم تجویز کرده است استفاده کنم.

 

هر روز صبح یک لیوان قدردانی بنوشم

قبل از رفتم به محل کار یک قاشق آرامش بخورم

هر ساعت یک کپسول صبر، یک فنجان برادری(قابل توجه نامردا) و یک لیوان فروتنی بنوشم.

زمانی که به خانه برمیگردم به مقدار کافی عشق بنوشم و

زمانی که به بستر می روم دو عدد قرص وجدان(قابل توجه بی وجدانا) آسوده مصرف کنم.

امیدوارم خدا نعمتهایش را بر شما سرازیر کند:

رنگین کمانی به ازای هر طوفان

لبخندی به ازای هر اشک

دوستی فداکار به ازای هر مشکل

نغمه ای شیرین به ازای هر آه

و اجابتی نزدیک برای هر دعاٍ

آمییییییییییییییین

 

[ بیست و هشتم آبان 1389 ] [ 10:18 ] [ مجتبی ] [ ]

سلام دوستان مهربان وباو فای من ببخشید با تاخیر فراوان به روز کردم

 همانطور که میدانید من یه عمل جراحی داشتم. خدارو شکر این عمل به

خواست خدا با موفقیت انجام شد وبا چند روزی استراحت حالم بهتر شد

والان در خدمت شما عزیزان خواهم بود از تمامی کسانی که من را از دعای

 پر خیرشان محروم نکردن کمال سپاسگزاری رو دارم وبرای آنها ارزوی

 موفقیت از خدای منان خواستارم.

 

ببخشید ساعت چنده؟؟؟

 



 

مرد جوون : ببخشين آقا ، مي تونم بپرسم ساعت چنده ؟


پيرمرد : معلومه كه نه !


جوون : ولي چرا ؟ ! مثلا'' اگه ساعت رو به من بگي چي از دست ميدي ؟ !


پيرمرد : ممكنه ضرر كنم اگه ساعت رو به تو بگم !


جوون : ميشه بگي چطور همچين چيزي ممكنه ؟ !


پيرمرد : ببين ... اگه من ساعت رو به تو بگم ، ممكنه تو تشكر كني و فردا هم بخواي دوباره ساعت رو از

من بپرسي !


جوون : كاملا'' امكانش هست !

 
پيرمرد : ممكنه ما دو سه بار ديگه هم همديگه رو ملاقات كنيم و تو اسم و آدرس من رو بپرسي !


جوون : كاملا'' امكان داره !


پيرمرد : يه روز ممكنه تو بياي به خونه ي من و بگي كه فقط داشتي از اينجا رد ميشدي و اومدي كه يه سر

 به من بزني! بعد من ممكنه از روي تعارف تو رو به يه فنجون چايي دعوت كنم ! بعد از اين دعوت من ،

ممكنه تو بازم براي خوردن چايي بياي خونه ي من و بپرسي كه اين چايي رو كي درست كرده ؟ !


جوون : ممكنه !


پيرمرد : بعد من بهت ميگم كه اين چايي رو دخترم درست كرده ! بعد من مجبور ميشم دختر خوشگل و جوونم

 رو بهت معرفي كنم و تو هم دختر من رو مي پسندي !


مرد جوون : لبخند ميزنه !


پيرمرد : بعد تو سعي مي كني كه بارها و بارها دختر من رو ملاقات كني ! ممكنه دختر من رو به سينما

دعوت كني و با همديگه بيرون بريد !


مرد جوون : لبخند ميزنه !


پيرمرد : بعد ممكنه دختر من كم كم از تو خوشش بياد و چشم انتظار تو بشه ! بعد از ملاقاتهاي متوالي ، تو

عاشق دختر من ميشي و بهش پيشنهاد ازدواج مي كني !


مرد جوون : لبخند ميزنه !


پيرمرد : بعد از يه مدت ، يه روز شما دو تا مياين پيش من و از عشقتون براي من تعريف مي كنين و از من

 اجازه براي ازدواج ميخواين !

 
مرد جوون در حال لبخند : اوه بله !


پيرمرد با عصبانيت : مردك ابله ! من هيچوقت دخترم رو به ازدواج يكي مثل تو كه حتي يه ساعت مچي هم

 از خودش نداره در نميارم !

 

[ بیست و ششم مهر 1389 ] [ 10:9 ] [ مجتبی ] [ ]

سلام

بازهم سلام

این بار سلام به همه اونایی که لبهاشون از فرط تشنگی خشک شده .

سلام به همه روزه دارها

سلام به همه مهمونای خدا

این بار با اشعار جدید اومدم ، اشعار ماه رمضون و مناجات های این ماه امیدوارم

 که خدا از همه ما قبول کنه وناگفته نماند که من هفته آینده یه عمل جراحی دارم

 یه ۳تا کیست رو گلوم هست که باید عمل بشه اگه خدا خواست و زنده ماندیم باز

 هم میام وخدمتگذار شما میشوم و از همه شما در این ماه پر برکت هم التماس دعا

 دارم.

 دعوت حق

باز امشب حق صدایت کرده است

وارد مهمان سرایت کرده است

با همه نقصی که در من بوده است

باز هم او دعوتم بنموده است

میهمانی شد شروع ای عاشقان

نور حق کرده طلوع ای عاشقان

باز مولا سفره داری می کند

دعوت از عبد فراری می کند

دوستان آیید تا نجوا کنیم

محفل عشاق را بر پا کنیم

نیمه شب ها ناله و آوا کنیم

شاید آن گم گشته را پیدا کنیم

بسته ام من با دلم عهدی دگر

تا ببینم چهره مهدی دگر

السلام ای میهمانی خدا

ماه خوب آسمانی خدا

السلام ای روزه داران السلام

عاشقان مخلص ماه صیام

السلام ای ناله های نیمه شب

حال پر سوز و دعای نیمه شب

السلام ای ذکر پر سوز سحر

ای مناجات دل افروز سحر

السلام ای روزهای بی گناه

السلام ای شور اشک و سوز و آه

السلام ای روزه دار بی قرین

السلام ای دلبر صحرا نشین

یک شبی افطار مهمانم نما

تو خودت قاری قرآنم نما

ترنم عشق:

خدای من !! دوباره ماه رمضون شد ، دوباره ماه ضیافتت شد ، خدایا هر کی میخواد مهمونی بره لباس تمیز می پوشه با لباس کثیف و بدبو کسی مهمونی نمیره حالا اینو می خوام بگم من که اومدم مهمونی تو اومدم لباس گناه رو از تنم بیرون کنی عوضش لباس تقوی به تنم کنی .

آی صاحب خونه هوای این گدای هر ساله ات رو داشته باش.

امسال یه کاری کن دیگه دلامون خونه تو باشه یه کاری که که به کمال انقطاع ... نزدیک بشیم.

[ بیست و هشتم مرداد 1389 ] [ 12:44 ] [ مجتبی ] [ ]

سکوت را تجربه کن و آیینه صفت شو

 

سکوت را تجربه کن و آیینه صفت شو

زندگی را در خود منعکس کن


ذهن خود را به آلبوم خاطرات مرده تبدیل نکن

همچون آیینه باش و لحظه لحظه زندگی کن


آیینه هرگز عکسی را در خود نمی گذارد همواره خالی است

عشق رایحه و روشنایی شناخت خویشتن و خود بودن است


عشق لبریزی شور و مستی است...سهیم شدن خویشتن با دیگران است

وقتی در میابی که از هستی جدا نیستی عشق تحقق میابد


عشق رابطه نیست مرتبه ای از وجود است

عشق به هیچ کس تکیه ندارد


آدمی عاشق نمی شود بلکه عین عشق می شود

البته وقتی عین عشق شد عاشق نیز هست


عاشقی محصول عشق است نه منبع عشق

اگر ندانی که کیستی عاشق نیز نخواهی بود


اگر ندانی که کیستی عین ترس خواهی شد

ترس نقطه ی مقابل عشق است ...نقطه مقابل عشق نفرت نیست


نفرت عشق وارونه است

در عشق آدمی بسط میابد در ترس آدمی منقبض میشود


عشق درهای دل آدمی را میگشاید...ترس درهای دل آدمی را می بندد

عشق اعتماد میکند و ترس شک می کند

 
در ترس آدمی احساس تنهایی میکند و در عشق آدمی محو میشود

در عشق مرزهای وجود آدمی میریزد

 

 و بدین سان درختان ...پرندگان... آب ها... ابرها

ماه و خورشید و ستاره ها


پاره ای از وجود آدمی میشوند

عشق هنگامی تحقق می یابد که تو آسمان درون خویش را تجربه کرده باشی


مراقبه کن - سکوت و آرامش ذهن

 غواص وجود خود شو و به عمق وجود خود برو


وقتی پرندگان میخوانند خوب به آوازشان گوش بسپار

وقتی به آستانه ی گلی می رسی با حیرت گرم تماشایش شو


اجازه نده دانسته های کهنه و بیات حجاب نگاه تو شوند

به چیزی برچسب نچسبان

 

 یاد بگیر سازی را بنوازی

آدم ها را ببین و با آنها در آمیز


هر انسانی آیینه ایست که خدا را به شیوه ی ویژه خود به تو نشان میدهد

از آدم ها یاد بگیر... نترس


هستی تو را به  شیوه های گوناگون حمایت میکند

اعتماد کن


اعتماد تو را از نیروی عشق سرشار میکند

نیروی عشق همه هستی را متبرک میکند


عشق به خودی خود کامل است

نیازی نیست عشق کاملتر از آن چیزی شود که هست


میل به کامل کردن عشق نتیجه ی فهم غلط از عشق است

دایره دایره است ما دایره کامل تر و ناقص تر نداریم


همه دایره ها کامل اند

اگر کامل نیستند دایره نیستند


کمال ذاتی عشق نیز هست

 

تو نمی توانی کم تر یا بیشتر عشق بورزی

تو یا عشق می ورزی یا عشق نمی ورزی

[ نهم مرداد 1389 ] [ 22:12 ] [ مجتبی ] [ ]

ازدوستان عزیزم خواهشمندم برای با خبر شدن از به روز شدن وبلاگ به ای دی من پی ام بدن تا آنها رو به لیست اضافه کنم و به محض به روز شدن با خبر بشن اسم خود وبلاگ خود را فراموش نکنید.

حاضر جوابي

 می گویند:  "مریلین مونرو " یک وقتی نامه ای به " البرت اینشتین " نوشت که فکرش را بکن که اگر من و تو ازدواج کنیم  بچه هایمان به زیبایی من و هوش و نبوغ  تو...  چه محشری می شوند! آقای "اینشتین"در جواب نوشت:ممنون از این همه لطف و دست و دلبازی خانوم. واقعا هم که چه غوغایی می شود!  ولی این یک روی سکه است، فکرش را بکنید که اگر قضیه بر عکس شود چه رسوایی بزرگی بر پا می شود !



روزی در یک میهمانی مرد خیلی چاقی سراغ برنارد شاو که بسیار لاغر بود رفت وگفت:آقای شاو ! وقتی من شما را می بینم فکر می کنم در اروپا قحطی افتاده است برنارد شاو هم سریع جواب میدهد : بله ! من هم هر وقت شما را می بینم فکر می کنم عامل این قحطی شما هستید!

روزي نويسنده جواني از جرج برنارد شاو پرسيد:«شما براي چي مي نويسيد استاد؟» برنارد شاو جواب داد:«برای یک لقمه نان»نویسنده جوان برآشفت که:«متاسفم!برخلاف شما من برای فرهنگ مینویسم!»وبرنارد شاو گفت:«عیبی نداره پسرم هر کدام از ما برای چیزی مینویسیم که نداریم!»



یه روز چرچیل در مجلس عوام سخنرانی داشت.یه تاکسی می گیره،وقتی به محل می رسن،به راننده میگه اینجا منتظر باش تا من برگردم.راننده میگه نمیشه ،چون میخوام برم خونه و سخنرانی چرچیل را گوش کنم.چرچیل از این حرف خوشش میاد وبه راننده ۱۰ دلارمیده .راننده میگه: گور بابای چرچیل ،هر وقت خواستی برگرد!

نانسى آستور - (اولین زنى که در تاریخ انگلستان به مجلس عوام بریتانیاى کبیر راه یافته و این موفقیت را در پى سختکوشى و جسارتهایش بدست آورده بود) - روزى از فرط عصبانیت به وینستون چرچیل (نخست وزیر پرآوازه وقت انگلستان ) رو کرد و گفت: من اگر همسر شما بودم توى قهوه‌تان زهر مى‌ریختم.
چرچیل (با خونسردى تمام و نگاهى تحقیر آمیز): من هم اگـر شوهر شما بودم مى‌خوردمش

میگن یه روز چرچیل داشته از یه کوچه باریکی که فقط امکان عبور یه نفر رو داشته… رد می شده… که از روبرو یکی از رقبای سیاسی زخم خورده اش می رسه… بعد از اینکه کمی تو چشم هم نگاه می کنن… رقیبه می گه من هیچوقت خودم رو کج نمی کنم تا یه آدم احمق از کنار من عبور کنه… چرچیل در حالیکه خودش رو کج می کرده… می گه ولی من این کار رو می کنم

مجلس عیش‌ حکومتى، وقتى چرچیل حسابى مست کرده بود؛ یکى ار حضار، که خبرنگار هم بود، از روى حس کنجکاوى حرفه ایش (فضولى براى سوژه تراشى) پیش او رفت که حالا دیگه حسابى پاتیل پاتیل شده بود، و در حالى که چرچیل سرش رو پایین انداخته بود و در عالم مستى چیزهاى نامفهومى زیر لب زمزمه مى‌کرد و مى‌خندید؛ گفت: آقاى چرچیل! (چرچیل سرش را بلند نکرد). بلندتر تکرار کرد: آقـاى چرچیل (خبرى از توجه چرچیل نبود)
در شرایطى که صداش توجه دور و برى‌ها رو جلب کرده بود، براى اینکه بیشتر ضایع نشه بلافاصله سرش رو بالا گرفت و ادامه داد..) شما مست هستید، شما خیلى مست هستید، شما بى اندازه مست هستید، شما به طور وحشتناکى مست هستید..!
چرچیل سرش رو بلند کرد در حالیکه چشمهاش سرخ رنگ شده بودن و کشـــدار حرف مى‌زد) به چشمهاى خبرنگار خیره شد و گفت:
خانم ….شما زشت هستید، شما خیلى زشت هستید، شما بى اندازه زشت هستید، شما به طور وحشتناکى زشت هستید..! مستى من تا فردا صبح مى‌پره، مى‌خوام ببینم تو چه غلطى مى‌کنى

[ نوزدهم خرداد 1389 ] [ 4:25 ] [ مجتبی ] [ ]

الهى نامه

 

 

به نام خدا

 

 

 

 

الهى نامه

 

 

- الهى! تا تو در غیب بودی من همه عیب بودم چون تو از غیب به در آمدی من از عیب به در آمدم.

 

- الهى! نه ظالمی که گویم زنهار، نه مرا بر تو حقی که گویم بیار چون در اول برداشتی در آخر فرومگذار.

 

- الهى! اگر کار به گفتار است بر سر همه تاجم و اگر به کردار است به پشّه و مور محتاجم.

 

- الهى! اگر کاسنی تلخ است از بوستان است و اگر مجتبی است از دوستان است.

 

- الهى! آمرزیدن مطیعان چه کار است؟ کرمی که همه را نرسد چه مقدار است؟

 

- الهى! چون آتش فراق داشتى، دوزخ پر آتش از چه افراشتى؟!

 

- الهى! همتی ده که شوق اطاعت افزون کند و طاعتی ده که به خشنودی تو رهنمون کند.

 

- الهى! یقین ده که در آن شک و ریا نبود و علمی که بی برق و ضیا نبود.

 

- الهى! به حق آنکه تو را هیچ حاجت نیست، ببخش بر آنکه او را هیچ حجّت نیست.

 

- الهى! به درگاه آمدم بنده وار، لب پُر توبه و زبان پراستغفار، خواهی به کرم عزیزدار خواهی خوار، که

 

من خجلم و شرمسار، تو خداوندی و صاحب اختیار.

 

- الهى! آنچه مرا کام است نه به اندازه ی کام است، چون کرمت عام است؛ اگر نظر کنی کار تمام است.

 

- الهى! همچو بید می لرزم که مبادا به هیچ نیرزم.

 

- الهى! گدای تو به کار خود شاد است، زیرا هر که گدای تو شد در دو عالم سلطان است.

 

- الهى! فرمودی که در دنیا به همان چشم که در توانگران نگرید در درویشان نگرید، تو کریمی و

 

 اولی تر که در آخرت به همان چشم که در مطیعان نگری در عاصیان نگرى.

[ هشتم اردیبهشت 1389 ] [ 11:24 ] [ مجتبی ] [ ]
گفتم: خدای من، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغه دیروز بود و هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم، آرام برایت بگویم و بگریم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟
گفت: عزیز تر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی، من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی. من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره ات نشسته بودم. گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اینگونه زار بگریم؟
گفت: عزیزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند، اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان، چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود. گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟
گفت: بارها صدایت کردم، آرام گفتم از این راه نرو که به جایی نمی رسی، تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود که عزیزتر از هر چه هست، از این راه نرو که به ناکجا آباد هم نخواهی رسید.
-گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟ گفت: روزیت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، پناهت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، بارها گل برایت فرستادم، کلامی نگفتی، می خواستم برایم بگویی آخر تو بنده من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اینگونه شد که صدایم کردی.
-گفتم: پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟
گفت: اول بار که گفتی "خدا" آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر، من اگر می دانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار می کنی همان بار اول شفایت می دادم.

گفتم: مهربانترین خدا ! دوست دارمت ...

گفت: عزیز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ...

[ دهم فروردین 1389 ] [ 12:22 ] [ مجتبی ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

ID: mojtaba_sadehdel

Gmail:@Gmail.com

لعنت به این زندگی .... وقتي که گريه کرديم گفتن بچه است. وقتي که خنديديم گفتن ديونه است. وقتي که جدي بوديم گفتن مغروره. وقتي که شوخي کرديم گفتن سنگين باش. وقتي که حرف زديم گفتن پر حرفه. وقتي که ساکت شديم گفتن عاشقه. حالا ام که عاشقيم مي گن گناهه


------------------------------------------------------

*خدايا , لطفا قلب مرا سرشار از عشق كن تا بتوانم بند بند وجودم را در بر گيرم ... حتي ... !!! *
-----------------------------------------------------
براي ورود به قلمرو بهشت لازم نيست بميريم , در واقع بايد كاملا زنده باشيم ... !
-----------------------------------------------------
""دوستت دارم""

دوستت دارم... دوستت دارم... و الی آخر
حدیثت فرشی ایرانی است...
وچشمانت دو گنجشک دمشقی
که میان دیوارها به پرواز در می آیند...
و دلم چون کبوتری بر فراز آبهای دستانت سفر می کند
و در سایه دستبندت در قیلو له ای می آساید
و من تو رو دوست دارم...
اما از گرفتار شدن در تو هراس دارم،
واز یگانه شدن با تو،
ودر جلد تو رفتن،
که آزموده ها به من آموخته است از عشق زنان پرهیز کنم
واز خیزاب دریاها...
من بحث وجدل با عشق تو نمی کنم...که او روز و نهار من است
ومن آفتاب روز بحث نمی کنم
با عشق تو بحث وجدل نمی کنم...





لینک های مفید